تبليغاتX
سرنوشت

سرنوشت

کاش میشد سرنوشت را ازسرنوشت

برای يك بار پريدن ، هزار هزار بار فرو افتادم

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني
چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهداره

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:59  توسط ؟  | 

دوست دارم

وقتی داشتم اون حرفارو بهت می زدم همش فکر میکردم شاید از دوست داشتنت کم شه؟ععنی کم میشه؟

نمی دونم ولی می دونم که نمی خوام اذیت بشی

اگر یادت رفت که دوست دارم اشکال نداره فقط الهی خوش باشی

حالا فعلا که با همیم  همینش یه عالم برام ارزش داره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:40  توسط ؟  | 

خدا

خدایا بهشون کمک کن

خدایا آخه مگه میشه اون عشق قشنگی که بینشون بود به این بی تفاوتی یا شاید هم نفرت(خدا نکنه)تبدیل بشه

خدایا من خیلی دوسشون دارم دوست ندارم ببینم که ناراحتن یا زندگیشون از هم بپاشه خدایا ازت تمنا میکنم بهشون کمک کنی

خداجون به خاطر حرمت سختی هایی که برای رسیدن به هم کشیدن

خداجون به خاطر روزای بدی که باوجود عشقشون گذروندند

خدایا....................

کمکشون کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:28  توسط ؟  | 

تولدت ۶۵سالگیت مبارک (ف) جونم

نمی گم ۱۰۰سال زنده باشی که اتشاالله باشی ولی امیدوارم به هرچی می خوای برسی و خوشبخت و با عزت زندگی کنی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 22:26  توسط ؟  | 

روزی روزگاری پسرك فقیری برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دستفروشی می‌كرد. از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی به دست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقی‌مانده است و این در حالی بود كه به شدت احساس گرسنگی می‌كرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا كند. به طور اتفاقی در خانه‌ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود به جای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمأنینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی مابه ازایی ندارد.» پسرك گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می‌كنم

سال‌ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز كردند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصان به درمان او اقدام كنند

دكتر هوارد كلی، به منظور بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده است، برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اتاق بیمار حركت كرد، لباس پزشكی‌اش را بر تن كرد و بر ای دیدن مریضش وارد اتاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجه خاص خود قرار داد و سرانجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دكتر كلی شد

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دكتر هزینه درمان زن به منظور تأیید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال كرد

زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید تمامی عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه‌اش را جلب كرد. چند كلمه‌ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند

پول این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است »


 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:22  توسط ؟  | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانش که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید هم شاگردیهایش شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


پسر بچه اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

هم شاگردیهایش حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر بچه جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت پسر بچه را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:7  توسط ؟  | 

از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بودسؤال از اين قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و جالب اينکه كسي جوابي نداد چون در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني چه؟در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟ و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:58  توسط ؟  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:18  توسط ؟  | 

نامه ای به پدر

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود به تعجب دید که تختخواب کاملا مرتب و همه چیز جمع وجور شده یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده وروی آن نوشته شده بود (پدر).

پدرنیزبابدترین پیش داوریهای ذهنی پاکت رو بازکرد و بادستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم

با اندوه و افسوس برایت می نویسم من مجبوربودم بادوست دخترجدیدم فرارکنم چون می خواستم جلوی رویارویی با تو و مادرروبگیرم.

من احساسات واقعی رو با الیزابت پیداکردم.اوواقعامعرکه است اما می د.نستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت به خاطر تیزیینی هایش خالکوبی هایش لباس های تنگ و موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره اما فقط احساسات نیست پدر اون حامله است .

پدر الیزابت به من گفته که ما میتونیم شادوخوشبخت زندگی کنیم اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تموم زمستون .

مایک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه

الیزابت چشمهای منو به به روی حقیقت باز کرد که ماریجوآناواقعا به هیچ کس صدمه نمی زنه مااون رو برای خودمون می کاریم وبرای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن برای تمام کوکائینیها موادمخدر می کاریم.

درضمن دعا میکنم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیداکنه و الیزابت بهتر بشه اون لیاقتشو داره .

نگران نباش پدر من 15سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم مطمئنم که یک روز برای دیدنتون بر می گردیم.

اونوقت تو می تونی نوه هاتو ببینی.

با عشق جان

 

 

 

 

پاورقی :

پدرهیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست من خونه تامی هستم فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه ی روی میزمه

دوستت دارم

هروقت برای امدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:15  توسط ؟  | 

گاهی وقتها اون قدر دلت براش تنگ می شه که دوست داری اون رو از تو خیالت بیرون بکشی و تو بغلت بگیریش و برای هر لحظه که پیشت نبوده هزار بار نگاهش کنی

و با تمام وجود بهش بگی دوست دارم

دوست دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:7  توسط ؟  |